او را که پاک می کنم...

به چهار راه که می رسم،عجله ندارم.چراغ عابر پیاده قرمز می شود. مثل همیشه مردم کلافه اند. انگار تمام

 عمرشان همین چند لحظه پشت چراغ قرمز است که دارد تمام می شود.

مثل بقیه به چراغ ان طرف خیابان خیره می شوم.می بینمش.ناگهانی و اتفاقی....

اتفاق...اتفاق...اتفاق...!

همیشه وقتی اتفاق می افتد دست و پایم را گم می کنم.حا لا او ان طرف درست روبه روی من ایستاده

ولی نمی دانم چرا دست و پایم را گم نکرده ام.

حال و حوصله حساب کردن ندارم.نمی دانم پنج سال است او را ندیده ام یا شش سال، شاید هم هفت

 سال.اصلا ذهنم کار نمی کند که بخواهم حساب کنم.

برای چند لحظه ،نگاهمان به هم گره می خورد...هر چند هر ثانیه اش را رفت وامد چند اتومبیل قطع می

 کنند.

چراغ سبز میشود. از جایم تکان نمی خورم...شاید نمی توانم.

احساسی دو سویه دارم...اصلا از این احساس خوشم نمی اید...دلم را به هم می زند.

 ادم ها از کنارم رد میشوند...با حداکثر سرعت.چند نفر به من تنه می زنند. تکان محکمی می خورم،اما

هنوز همان جا ایستاده ام.او ولی دارد می اید.قلبم انقدر بلند و تند کار می کند که دیگر صدای بوق

 ماشین ها را نمی شنوم. او امده،حالا جلوی من ایستاده.... با چند لحظه پیشش فرقی ندارد. فقط

کمی نزدیک تر شده است. سلام می کند.سلام می کنم. تند تند حرف می زند.

می گوید عجله دارد.می گوید باید زود شماره اش را بگیرم تا او برود. گوشی ام را باز می کنم.شماره اش

را به اسم او ثبت می کنم. خداحافظی می کند،فرصت نمی شود خداحافظی کنم...

او عجله دارد...

او باید برود...

به پشت سرم نگاه نمی کنم.تردید هم ندارم گوشی ام را باز می کنم.او را پاک می کنم...

او را از همه جا پاک می کنم...

. چراغ عابر پیاده قرمز می شود.ادم ها کلافه اند. انگار همه عمرشان تباه شده است!

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الیاس

سلام امید وارم حالتون خوب باشه متن خیلی جالبه ولی اونجا که به هم میرسند و اینقدر طرف عجله داره وتازه بعد از 5 یا6 سال هم رو ندیدند وبا اون سرعت از هم جدامیشن رو قشنگ نگرفتم چو درچند خط اول که میخونی یک محیط آرام و خیالی در ذهنت جاریه ولی به اونجا که میرسی یکم ذهنت مشوش میشه منظور ذهن خواننده رو میگم . اونجا همچین یکم از عمق داستان جدا میشه (خواننده) باعین حال متن جالبی بود اگه تونستی یه سر هم به ما بزن به امید حق[گل] یا علی............[گل]

بضعت

سلام مهتاب جان نمیدونم با خبر شدی یا نه یه خبر بد دارم یاسی جان و مادرشون کسالت دارند الان مادر ایشون در حال استراحت هستند اح میخواستم نگم ها ااا نشد باید بگم مادر ایشون تو بیمارستان هستند تو رو خدا براشون دعا کنید امروز باهاش حرف زدم دلش خیلی گرفته بود .دل منم گرفت این شد که اومدم به شما هم بگم که براش دعا کنید حد اقل یه سوره ی یس براش بخونید اگه وقت کردین البته قربان شما بضعت یا علی

بضعت

سلام زود بيا يه اتفاق افتاده تو آپ جديد توضيح دادم فقط زود بيا ودعا کن ممنون

زن طلبه

سلام مهتاب خانوم[لبخند] احوال شما ؟[گل] خوش حالم از اشناییت [تایید] این جا هم جای خوبیه ![نیشخند] لینک شدید [عینک]

طهورا

سلام همراه همیشگی متن زیبایی بود و من رو برد به عوالم خوشی که با دوستان دبیرستان داشتم، آن جمع های دوستانه، قرارها و ... حالا بعد از این همه سال احساس غریبگی داریم با هم!!!!!!!!! گریه آوره گریه آور!!!!!!!! چقدر بده که این قدر غرق در خورمان میشیم و زندگی خودمون که خیلی چیزها رو از یاد می بریم........

یاسی

سلام دوست خوبم ببخش نگران شدی [ماچ] با معجزه دعاهای همه دوستان و همینطور زحمت دوست خوبم بضعت خیلی بهترند

ستاره

سلام میشه یه سر بیاین؟ ممنون

یاسی

سلام مهتاب جان کجایی پس شما؟خبری ازت نیست

خاکستر

آپ کن دیگههههههههههههه[گریه] آهان راستی سرت شلوغه[نیشخند]

هانی

ایول به ارادت که پاکش کردی من شاید از زندگیم پاکش کنم ولی از دلم هیچ وقت پاک نمیشه... اصلا به دلیل اینکه همیشه تو دلم بمونه شاید از زندگیم پاکش کردم[ناراحت][سوال]