زمین سیاره ایست که امکان دارد روزی ستاره شود
تولد مهتاب...

مبارک است یا نه؟ ... نمیدانم . اصلا هست یا نه؟ این را هم نمی دانم! تولدم را می گویم. شناسنامه ام می گوید...25/5... پس هست . دلم می گوید نیست ! به عکس توی شناسنامه نگاه می کنم .به خودم ... زل می زنم توی اینه ، به چشم هایم نگاه می کنم ، به خودم ! نیست !... نه نیست !تولدم را می گویم ، یعنی فکر نکنم باشد ! دلم اینطور می گوید. دلم همیشه راست می گوید... ای وای سر جنگ دارد انگار ! دلم همیشه می گیرد... دلم ضعف میرود.. دلم شور می زند... نه اصلا دلم شیرین می زند ، درست مثل عقلم ! دلم همیشه اذییت میکند.. اخرش نفهمیدم من باید او را خفه کنم یا او مرا؟ او باید یقه ی مرا بگیرد یا من نفسش را ببرم؟ او اسیرم کرده است یا... ؟ دلم میگیرد وقتی می نویسم "دلم همیشه راست میگوید " خب بیچاره راست می گوید ، تولد من است ، تولد او که نیست ...!!! ...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ - مهتاب

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید !

این روزها کسی پیدا شده ، یکریز به من می گوید دیوانه !

او می گوید دیوانه ومن می خندم ...

او می گوید دیوانه، من چشم هایم را ریز می کنم و می خندم !

این بار می گوید :کوفت ! نخند دیوانه ! ومن می خندم...بلند بلند می خندم.

او هم می خندد.همینطور یکریز می گوید دیوانه و می خندد !

من می خندم ... او می خندد... ما می خندیم! غلط نکنم دیوانه شده ایم !

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧ - مهتاب

با اجازه ی حضرت دل !

گاهی می خواهی حرف بزنی، چون دلت خواسته است !به همین سادگی !

اما گاهی باید حرف بزنی ، حتی اگر دلت نخواسته باشد...!

گاهی باید انتخاب کنی !

گاهی هم مجبوری انتخاب نکنی ! به همین پیچیدگی !

...

یکی از ان ته کلاس بی اجازه بلند می شود و می گوید‌ : ببخشید ما بدون اجازه ی دلمان هیچ غلطی

نمی کنیم !!!

...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ - مهتاب

او را که پاک می کنم...

به چهار راه که می رسم،عجله ندارم.چراغ عابر پیاده قرمز می شود. مثل همیشه مردم کلافه اند. انگار تمام

 عمرشان همین چند لحظه پشت چراغ قرمز است که دارد تمام می شود.

مثل بقیه به چراغ ان طرف خیابان خیره می شوم.می بینمش.ناگهانی و اتفاقی....

اتفاق...اتفاق...اتفاق...!

همیشه وقتی اتفاق می افتد دست و پایم را گم می کنم.حا لا او ان طرف درست روبه روی من ایستاده

ولی نمی دانم چرا دست و پایم را گم نکرده ام.

حال و حوصله حساب کردن ندارم.نمی دانم پنج سال است او را ندیده ام یا شش سال، شاید هم هفت

 سال.اصلا ذهنم کار نمی کند که بخواهم حساب کنم.

برای چند لحظه ،نگاهمان به هم گره می خورد...هر چند هر ثانیه اش را رفت وامد چند اتومبیل قطع می

 کنند.

چراغ سبز میشود. از جایم تکان نمی خورم...شاید نمی توانم.

احساسی دو سویه دارم...اصلا از این احساس خوشم نمی اید...دلم را به هم می زند.

 ادم ها از کنارم رد میشوند...با حداکثر سرعت.چند نفر به من تنه می زنند. تکان محکمی می خورم،اما

هنوز همان جا ایستاده ام.او ولی دارد می اید.قلبم انقدر بلند و تند کار می کند که دیگر صدای بوق

 ماشین ها را نمی شنوم. او امده،حالا جلوی من ایستاده.... با چند لحظه پیشش فرقی ندارد. فقط

کمی نزدیک تر شده است. سلام می کند.سلام می کنم. تند تند حرف می زند.

می گوید عجله دارد.می گوید باید زود شماره اش را بگیرم تا او برود. گوشی ام را باز می کنم.شماره اش

را به اسم او ثبت می کنم. خداحافظی می کند،فرصت نمی شود خداحافظی کنم...

او عجله دارد...

او باید برود...

به پشت سرم نگاه نمی کنم.تردید هم ندارم گوشی ام را باز می کنم.او را پاک می کنم...

او را از همه جا پاک می کنم...

. چراغ عابر پیاده قرمز می شود.ادم ها کلافه اند. انگار همه عمرشان تباه شده است!

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ - مهتاب

برای لحظه هایی که گم میشوم...

خواستم فریاد بزنم ...نشد.گفتم بنویسم...نشد.خواستم ننویسم ،باز هم نشد.

 خواستم ننویسم که این روزها نیستی !چند روزو چند شب ؟ نمیدانم. اصلا انگار چند سال است که نیستی

. اصلا دلم نمیخواهد فریاد بکشم ...دلم میخواهد بروم از اینجا... ارام وبی صدا...

دلم میخواهد نباشم ... دلم میخواهد تو باشی...

دلم میخواهد فقط، تو را ببینم... دلم میخواهد فقط، مرا ببینی ...

دلم...

 دلم خیلی چیزها میخواهد...

یاد قول وقرارمان می افتم.قرار های عاشقانه ی تو با من .قرار های عاشقانه ی من با تو . راستی کدام یک عاشق تریم ؟ من ، یا تو؟

قرار بود دستم را بگیری...

قرار بود تنها نباشم...

قرار بود گمم نکنی وسط این ادم زار های بی نشان!

قرار بود نگاهم کنی...

قرار بود ستاره ایی ... ستاره ایی ... ستاره ایی مهمانم کنی !

قرار بود ستاره بارانم کنی !

خودت همه ی این قرار ها را گذاشته بودی.

ومن...

من ان روز فقط یک قرار گذاشتم .یک قرار مهم که : ((که تو را گم نمیکنم ))و...

 

و حالا ،تو دستم را گرفته ایی و میکشی ،  ستاره ایی این جا درست وسط چشمانم برق میزند .

ومن... خواستم فریاد بزنم ...نشد.

گفتم بنویسم... نشد.

 خواستم ننویسم...باز هم نشد.

تو را...

تو را گم کرده ام ،خدا !

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ - مهتاب

ستاره

زمین یک سیاره است.سیاره یعنی کره ای که از خودش نور ندارد.

درست بر عکس ستاره.

اما...زمین چرا ستاره نیست؟
اصلا چرا خدا از بین این همه ستاره وسیاره زمین را انتخاب کرد؟...جایی که تاریک است و از
خودش نور ندارد.

روزی که خدا ادم را افرید به او گفت:بهشت مال تو!
انجاپر از نور است و چراغ.هر اندازه که بخواهی!
اما ادم...
ادم اشتباه کرد.
وخدا او را به زمین فرستاد.
به یک سیاره ی سردو تاریک.
حتما خدا با خودش گفت:ادم را به یک سیاره ی سردو تاریک تبعید میکنم تا قدر نور را بداند.
 ادم تبعید شد...وخدا چراغی در دل کوچک ادم روشن کرد تا در تاریکی زمین خودش را گم نکند.
........
حالا هزاران سال از ان روز  میگذرد.
همه ی ادم ها نشسته اند.
همه هستند.اما...چراغ ها...
هیچ خبری ازشان نیست.
چند تایی چراغ روشن است و سوسو میزند...خیلی ها چراغ هایشان را گم کردند.
بعضی ها را دزد زده است.
بعضی هم روشن و خاموش میشوند...روزی روشن وسالها خاموش.
خدا هم ان بالا نشسته دارد نگاه میکندوهمچنان ادم میفرستد و ادم میفرستد وادم میفرستد و...همراه هر کدام یک چراغ...
وقند توی دلش اب میشود که زمین روزی روشن شود و از خودش نور داشته باشد.
اما افسوس...افسوس که حالا هزاران سال از افرینش ادم میگذرد و زمین همچنان سیاره ی سردو تاریکی است که ... .
ای ادم ها چراغ هایتان را پیدا کنید . گوش هایتان را باز کنید. برای لحظه ای بیدار شوید.
این صدای خداست که فریاد میزند:
زمین سیاره ایست که امکان دارد روزی ستاره شود! ...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مهتاب